الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
دفتر تازه ها
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
دفتر تازه ها
اگر نه رنگ ،
کدام خاره سنگ بود
که تاب آبگینه دیدنش نبود ؟کدام کرم پیله بود
که بال ِ در هوای گل پریدنش نبود ؟کدام خار و سبزه و گیاه زرد بود
که آفتاب گرداننبود ؟
کدام شبنم و حبابکدام سایه و سراب
که آفتاب سرمدی نبود ؟کدام گل
گل محمدی نبود ؟دفتر تازه ها
پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟
دفتر تازه ها
با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد
دفتر تازه ها
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری
دفتر تازه ها
تکیه داده ام
به بادبا عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهانی از صدا
ناگهانی از سکوتزیر پای من
دهان ِ دره ی سقوطباز مانده است
ناگزیربا صدایی از سکوت
تا همیشهروی برزخ دو پرتگاه
راه می رومسرنوشت من سرودن است
دفتر تازه ها
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد
دفتر تازه ها
در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاریاز ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطارانگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگاربیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاهدر چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دوددود
دود ...
قیصر امین پور،خواب کودکی دفتر تازه ها
فکر از شاندور پتوفی
اهدا به : محمود تفضلی
۱
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش ِ مثقال ، مثقال
فرستد پوشش ِ فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد ،
روان بر بالهای باد ، باران ؛
درون کلبه ی بی روزن شب ،
شب توفانی سرد زمستان .
آواز سگها :
ـ« زمین سرد است و برف آلوده و تر،
هوا تاریک و توفان خشمناک است؛
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه،
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟»
ـ« کنار مطبخ ارباب ، آنجا،
بر آن خاک اره های نرم خفتن،
چه لذت بخش و مطبوع است ؛ و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن »
ـ« وز آن ته مانده های سفره خوردن ،»
ـ« و گر آن هم نباشد ، استخوانی .»
ـ« چه عمر راحتی ، دنیای خوبی ،
چه ارباب عزیز و مهربانی !»
ـ« ولی شلاق !... این دیگر بلایی ست ...»
ـ« بلی ، اما تحمل کرد باید ؛
درست است اینکه الحق دردناک است ،
ولی ارباب آخر رحمش آید ،
گذارد ، چون فروکش کرد خشمش ،
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این ـ
محبت را غنیمت می شماریم ...»
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب ،
شب توفانی سرد زمستان ،
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها :
ـ« زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه ،
زمین و آسمان با ما به کین است »
ـ« شب و کولاک رعب انگیز و وحشی ،
شب و صحرای وحشتناک و سرما ؛
بلای نیستی ، سرمای پر سوز ،
حکومت می کند بر دشت و بر ما .»
ـ« نه ما را گوشه ی گرم کنامی ،
شکاف کوهساری ، سر پناهی ؛»
ـ« نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود ، بی تشویش ، گاهی .»
ـ« دو دشمن در کمین ماست ؛ دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه .
برون : سرما ، درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه .»
ـ« و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت .
... سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت ...»
ـ« بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست .
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست »
ـ« درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد .
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد .»
مهدی اخوان ثالث،سگها و گرگها
دفتر زمستان
به : یدالله قرائی
به یاد آن « گذشته ی » خوب
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ؛ با آن پوستین سرد نمناکش .
باغ بی برگی ،
روز و شب تنهاست ،
با سکوت پاک غمناکش .
ساز او باران ، سرودش باد .
جامه اش شولای عریانی ست .
ور جز اینش جامه ای باید ،
بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد .
گو بروید ، یا نروید ، هرچه در هرجا که
خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک
خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز .
مهدی اخوان ثالث،باغ من
دفتر زمستان
به : حسن پستا
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند ،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش ،
فشرده چوبدست خیزران در مشت ،
گهی پر گوی و گه خاموش ،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه
می پویند ،
ما هم راه خود را می کنیم آغاز .
سه ره پیداست .
نوشته بر سر هریک به سنگ اندر ،
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر .
نخستین : راه نوش و راحت و شادی .
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی .
دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ، وگر دم در کشی آرام .
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام .
من اینجا بس دلم تنگ است .
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان «هر کجا» آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست .
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام ،
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم ،
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام ؛
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر
کولی ،
و اکنون می زند با ساغر «مک نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما ؛
سوی اینها و آنها نیست .
به سوی پهندشت بی خداوندی ست ،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند .
بهل کاین آسمان پاک ،
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد :
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند
کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم .
قدم در راه بگذاریم .
به سوی سرزمینهایی که دیدارش ،
بسان شعله ی آتش ،
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار .
نه این خونی که دارم ؛ پیر و سرد و تیره و
بیمار .
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار ،
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار .
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور :
ـ « کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های !... می پرسم کسی
اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟»
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ،
حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست .
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار
مرگ .
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ ،
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای
دیگر ،
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد ،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است ـ از اعطای
درویشی که می خواند :
« جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهاد
کش فریاد ...»
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها .
پس از گشتی کسالت بار ،
بدان سان باز می پرسد ـ سر اندر غرفه ی
با پرده های تار ـ:
ـ« کسی اینجاست ؟»
و می بیند همان شمع و همان نجواست .
که می گوید بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور :
خدایا « به کجای این شب تیره بیاویزم قبای
ژنده ی خود را ؟»
بیا ره توشه برداریم .
قدم در راه بگذاریم .
کجا ؟ هرجا که پیش آید .
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما ،
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر .
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود .
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد : دیر .
کجا ؟ هرجا که پیش آید .
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان .
و در آن چشمه هایی هست ،
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بالِ
شعر از آن .
و می نوشد از آن مردی که می گوید :
« چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری
کردن باغی
کزآن گل کاغذین روید ؟»
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز ( چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ) مرگ پاک دیگری
بوده ست .
کجا ؟ هرجا که اینجا نیست .
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم .
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم .
درین تصویر ،
عُمَر با سوط بیرحم خشایرشا ،
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا ؛
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من ،
به زنده ی تو ، به مرده ی من .
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کِشته ، نِدروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی
بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه ست .
به سوی آفتاب شاد صحرایی ،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی .
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا ،
می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام .
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم ،
که باد شرطه را آغوش بگشایند ،
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام .
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من
دلکنده و غمگین !
من اینجا بس دلم تنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم ...
مهدی اخوان ثالث،چاووشی
دفتر زمستان
می دانم ، می بینی ،
می بینم ، می دانی ،
می ترسی ، می لرزی ،
از کارم ، رفتارم ، مادر جان !
می دانم ، می بینی ،
گه گریم ، گه خندم ،
گه گیجم ، گه مستم ،
و هر شب تا روزش
بیدارم ، بیدارم ، مادر جان !
می دانم ، می دانی ،
کز دنیا ، وز هستی ،
هشیاری ، یا مستی ،
از مادر ، از خواهر ،
از دختر ، از همسر ،
از این یک ، وآن دیگر ،
بیزارم ، بیزارم ، مادر جان !
من دردم بی ساحل .
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ، جادو کن ،
درمان کن ، دارو کن ،
بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادر جان !
مهدی اخوان ثالث،بیمار
دفتر زمستان
به یاد قربانیان یک تبانی تاریخی
و هجوم ، شهیدان آن کشتار شوم ،و
از برای بـازماندگان خسته خـاطر
مهموم و شاهدان آن دردناک افسانه
گفت و گو از پاک و ناپاک است ،
وز کم و بیش زلال آب و آیینه .
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا
هر پاک ،
دارد اندر پستوی سینه .
هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از
وی ،
گوید این ناپاک و آن پاک است .
این بسان شبنم خورشید ،
وآن بسان لیسکی لولنده در خاک است .
نیز من پیمانه ای دارم ،
با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر
گفت و گو از دردناک افسانه ای دارم .
ما اگر چون شبنم از پاکان ،
یا اگر چون لیسکان ناپاک ؛
گر نگین تاج خورشیدیم
ور نگون ژرفنای خاک ،
هرچه ایم ، آلوده ایم ، آلوده ایم ای مرد !
آه ، می فهمی چه می گویم ؟
ما به " هست " آلوده ایم ، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ،
ای مرد !
نه چو آن هستانِ اینک جاودانی نیست ،
( افسری زروش هلال آسا ، به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوک )
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ،
ای مرد !
که دگر یادی از آنان نیست
ور بُوَد ، جز در فریب شومِ دیگر پاکجانان نیست .
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به " هست " آلوده ایم ، ای پاک !
و ای ناپاک !
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین ، اگر بی غم
پاک می دانی کیان بودند ؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربیِ سردِ سپیده دم .
بی جدال و جنگ ،
ای به خون خویشتن آغشتگان ؛ کوچیده زین تنگ
آشیانِ ننگ ،
ای کبوترها !
کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترها !
که من ار مستم ، اگر هشیار ،
( گرچه می دانم به " هست " آلوده مَردَم ،
ای کبوترها ! )
در سکوت برج بی کس مانده تان ، هموار ،
نیز در برج سکوت و عصتِ غمگینتان ، جاوید ،
های پاکان ! های پاکان ! گوی
می خروشم زار .
مهدی اخوان ثالث،هستن
دفتر زمستان
به : دکتر عبدالحسین زرین کوب
خدایا ! پر از کینه شد سینه ام .
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت ،
دل پاکروتر ز آیینه ام .
دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست .
همه خشم و خون است و درد و دریغ
سرایی در این شهرک آباد نیست .
خدایا ! زمین سرد و بی نور شد .
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد .
کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد .
مگر پشت این پرده ی آبگون ،
تو ننشسته ای بر سریر سپهر ،
به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود آی از آن بارگاه بلند ،
رها کرده ی خویشتن را ببین .
زمین دیگر آن کودک پاک نیست .
پُر آلودگیهاست دامان وی ،
که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست .
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده ست ؛ یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر .
کسی دیگر اینجا ترا بنده نیست .
درین کهنه محراب تاریک ، بس
فریبنده هست و پرستنده نیست .
علی رفت ؛ زردشت فرمند خفت .
شبان تو گم گشت و بودای پاک
رخ اندر شب نی روانا نهفت .
نمانده ست جز " من " کسی بر زمین .
دگر ناکسانند و نامردمان ؛
بلند آستان و پلید آستین .
همه باغها پیر و پژمرده اند .
همه راهها مانده بی رهگذر .
همه شمع و قندیلها مرده اند .
تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟
که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟
وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست .
مگر صخره های سپهر بلند ،
ـ که بودند روزی به فرمان تو ـ
سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، ای خدای !
دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟
که گویی : بسوز و بروب و برآی .
گذشت ، آی پیر پریشان ! بس است .
بمیران ، که دونند و کمتر ز دون ؛
بسوزان ، که پستند و زآن سوی پست .
یکی بشنو این نعره ی خشم را ،
برای که برپا نگه داشتی ،
زمینی چنین بی حیا چشم را ؟
گر این بردباری برای " من " است ؛
نخواهم " من " این صبر و سنگ ترا ؛
نبینی که دیگر نه جای " من " است ؟
ازین غرقه در ظلمت و گمرهی ،
ازین گوی سرگشته ی ناسپاس ،
چه مانده ست ، جز قرنهای تهی ؟
گران است این بار بر دوش " من "
گران است ، کز پاس شرم و شرف ،
بفرسود روح سیه پوش " من "
خدایا ! غم آلوده شد خانه ام .
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته ی پیر دیوانه ام .
مهدی اخوان ثالث،گزارش
دفتر زمستان

